خانه / کیمیای سعادت / مجالس و مواعظ / شرح حدیث عنوان بصری / جلسه 230 شرح حدیث عنوان بصری

جلسه 230 شرح حدیث عنوان بصری

موضوع: جلسه 230 شرح حدیث عنوان بصری

سخنران: حضرت آیت الله حاج سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

متن مجلس:

 

أعوذبالله من الشيطان الرجيم‏

بسم الله الرحمن الرحيم‏

وصلّی الله علی سيّدنا و نبيّنا أبی القاسم محمّد

وعلی آله الطّيّبين الطّاهرين و اللعنة علی أعدائهم أجمعين‏

امام صادق عليه السلام می‏فرمايند آن اموری که مربوط به حلم و بردباری است، سالک در راه خدا و سير و سلوک به سمت خدا طبعاً بايد آن را رعايت کند و می‏توان گفت که در اين اموری که امام عليه السلام در اين فرمايشات شريفه خودشان به آن توجه و تاکيد دارند شايد مهمترين بخش از اين مسائل، مربوط به حلم و بردباری و تاثير آن در عبور نفس از عوالم حيوانی و بهيميت و حرکت به سوی عالم وحدت و اطلاق است.

حضرت می‏فرمايند که يکی اين است که اگر کسی به شما يک مطلبی را گفت و گفت اگر يکی بگويی، ده تا پاسخت را می‏دهم! تو در پاسخ بگو که اگر ده تا بگويی يکی را هم من جواب نمی‏دهم و چيزی از من نمی‏شنوی. و کسی که تو را شماتت کرد و ناسزا گفت و حرف خلاف نسبت داد، تو در پاسخ بگو که اگر در اين مطلب صادق هستی و راست می‏گويی از خدا می‏خواهم که از من درگذرد و اگر خلاف می‏گويی از خدا می‏خواهم که از تو درگذرد. و کسی که تو را به سبّ و ناسزا و اينها وعده داد، تو پاسخ او را به نصيحت و رعايت بده، که نصيحت بهترين چيز است.

خب اين مطالب تا حدودی در جلسات قبل صحبت شد و عرض شد که اين سه مسئله به يک مطلب برمی‏گردد و آن اين است که حقيقت مطلب و واقعيت قضيه به خود آن سخن برنمی‏گردد بلکه به حالت نفسانی و آن داعی و انگيزه‏ای که پشت اين سخن مخفی است برمی گردد. يعنی امام عليه السلام در اينجا اصلا می‏خواهند بفرمايند تو به حرفی که به گوش تو می‏رسد توجه نکن که اين چه مطلبی است و راجع به تو چه چيزی گفته می‏شود، تو نگاه کن ببين انگيزه آن چه بوده، همه مطلب به آن برمی‏گردد و واقع قضيه هم همين است. مثلا فرض بکنيد که انسان براساس آن انگيزه … ما خودمان در عرف هم به همين کيفيت عمل می‏کنيم. الان يک بچه چهار ساله، بچه پنج ساله، بيايد در اينجا و شروع کند به حرکات بچگانه انجام دادن، خب هيچ کس تعجب نمی‏کند، بچه است ديگر، خب بچه بايد حرکات بچگانه انجام دهد، تازه آدم خوشحال هم می‏شود، خب جست و خيز می‏کند، تندرست است و سلامت است. حالا اگر يک آدم بيست ساله بيايد آن حرکات را انجام بدهد! شما می‏گويی اين خُل شده، ديوانه شده، آدم که نمی‏آيد پشتک بزند اينجا! اما همين بچه اگر همين کار را بکند تازه شما مدح هم می‏کنيد، تشويق هم می‏کنيد.

اگر فرض بکنيد که يک شخصی که در خواب است بيايد يک جمله‏ای بگويد راجع به شما، يک جمله‏ای بگويد، اصلا شما توجه نمی‏کنيد، می‏خنديد. اما اگر همين شخص از خواب برخيزد و همان جمله را بگويد، شما آنقدر ناراحت می‏شويد که حتی ممکن است برخورد هم بکنيد، چرا؟ چون در کلام اول انگيزه وجود ندارد، خواب است، يک آدم خواب دارد اين حرف را می‏زند. يا فرض بکنيد که يک شخصی که حالا يک مقداری مشاعرش را از دست داده به او توجه نمی‏کنيد، می‏گوييد که کاری نداشته باش … اما وقتی که يک شخصی دارای مشاعر هست …

واقعا مولانا عجيب اين مطلب را در باب عرفان می‏آيد گسترش می‏دهد و بالا می‏برد و به آن سعه می‏دهد، سعه می‏دهد و از ضمير و نفوس خلائق در پيشگاه پروردگار اينطور تعبير می‏آورد ای خداوند و شهنشاه و امير، بر خطاها و لغزشهايی که از انسان سر می‏زند … در خطاب به پروردگار مولانا زبان حالش اين است‏

ای خداوند و شهنشاه و امير    من نکردم، جهل من کرد آن مگير «1»

 

چقدر قشنگ است اين کلام که انسان وقتی که خلاف می‏کند، خطا می‏کند، مطلبی را می‏گويد، از روی عصبانيت می‏گويد، می گويد خدايا من چون جاهل به تو بودم و جاهل به معرفت تو بودم، اين حرفهايی که زدم، اين خلاف‏هايی که کردم، اينها همه از روی جهل من بوده، اگر آن جهل من برطرف می‏شد خب من اين کار را نمی‏کردم، چون جاهل هستم اين حرف ناشايست از من سر زده، چون به مقام ربوبی تو آگاه و عارف نيستم در مقابل تو به مقابله برخاستم، چون به موقعيت تو اطلاع نداشتم آمدم و در قبال تو اين موضع را گرفتم، و اگر اينطور نبود خب من اين کار را نمی‏کردم.

پيغمبر در جنگ احد با آن همه مسائل و مشقات، خب کفار و مشرکين دارند شمشير می‏زنند، شوخی که نيست، ما اينجا نشسته ايم و داريم صحبت می‏کنيم! پيغمبر در جنگ احد شمشير خورد، تير خورد، سنگ خورد، آثارش هنوز هست، در آن کوه و آن منطقه، و تمام مشرکين همت کرده بودند که بيايند و اين مرکز و محور توحيد را محو کنند، با شمشير، با نيزه، با انواع اسباب بيايند … در همان حال پيغمبر می‏گويد اللّهُمّ اهْدِ قَوْمِی فَإنّهُمْ لا يعْلَمُونَ‏ خيلی عجيب است اين همين کلام مولاناست، اين شمشيری که دارد به سوی پيغمبر فرود می‏آيد جهل آن مشرک است که اين شمشير را دارد فرود می‏آورد نه خود آن مشرک به همان هويت ذاتی خودش، چون آن هويت، هويت ربطيه است و او انسان است و بنده خداست. منتهی شرک آمده جلوی او را گرفته، شرک و دوبينی و خلاف‏بينی آمده جلو را گرفته و پيغمبر را دشمن خودش می‏بيند. پيغمبر که بهترين … پيغمبر می‏گويد من می‏خواهم اين شرک را از جلويت بردارم، اين دوبينی را از جلوی چشمت کنار بزنم، تو به وحدت وارد بشوی، و او را واحد ببينی و مستقيم سراغ او بروی نه اينکه بروی سراغ بت و چوب و سنگی که شما آن را می‏اندازيد در آتش بعد از يک مدت خاکستر می‏شود. خب اين را هم که نمی‏شود پرستش کرد. من می‏خواهم تو را به آنجا متصل کنم و آن عادات مترسخه و رسوخ‏يافته در نفوس اين مشرکين، آن تفکرات و آن سيره‏هايی که در نفس اينها و در قلب اينها رسوخ پيدا کرده و با آن خو گرفته اند و ساليان دراز با آن به سربرده اند و جز آن ارزش و اعتباری را برای خود نمی‏بينند، با اين روش و با اين کلام و با اين ندای توحيد رسول الله در تعارض قرار می‏گيرد، می‏آيند به مقابله برمی‏خيزن د. و از آن طرف هم خب يک عده‌‏ای‏ که آنها يک قدری نسبت به اين مسئله جلوتر هستند و خلاصه مسائل ديگری دارند، رياسات و … می‏آيند و خلاصه ديگر به انواع تهمت‏ها و شايعات و خلاف ذلک بر اين تنبور می‏دمند و اين مسئله را بزرگ جلوه می‏دهند و آنها را بر عليه پيغمبر می‏شورانند. خب اين مردم هم راه می‏افتند شمشير دست می‏گيرند، تير و نيزه دست می‏گيرند و می‏آيند که اين پيغمبر را از بين ببرند.

______________________________

(1) 1- مثنوی معنوی دفتر 2، بخش 39 (رنجانيدن اميری خفته‏ای را کی مار در دهانش رفته بود) ای خداوند و شهنشاه و امير/ من نگفتم جهل من گفت آن مگير

 

در جنگ احزاب وقتی که عمرو ابن عبدود به دست اميرالمومنين عليه السلام کشته شد و به زمين افتاد يک انگشتر خيلی گرانبهايی در دستش بود، امام آن انگشتر را برنداشت، در حالتی که خب حقش بود، چون آن کسی که شخص کافری را می‏کشد حق دارد سلب‏ «1» او را آنچه را که مربوط به اوست بردارد. خواهر او آمد و وقتی نگاه کرد و ديد اين انگشتر در دست اوست گفت من بر او گريه نمی‏کنم، نوحه نمی‏کنم و اظهار تاسف نمی‏کنم بر مرگ برادرم، اين به دست مرد کريمی به قتل رسيده است چون اين انگشتر را برنداشته است، اين يک شخص عادی نبايد باشد. توجه می‏کنيد؟

يعنی آن کافر می‏فهمد مسئله چيست، کافر است اما هويت ربطيه‏اش تشخيص می‏دهد، بدی را می‏فهمد، خوبی را می‏فهمد، به همان مقدار، يعنی به همان مقدار مدرکاتش و به همان مقدار فهمش و به همان مقدار سعه وجوديش، به همان مقدار جلو می‏آيد.

لذا پيغمبر، دين اسلام را که نيامد ميان سلمان و اباذر و مقداد اعلام کند. گرچه خب خيلی از اينها قبلا مومن بودند و بعضی‏هايشان هم مانند اباذر مشرک بود و بعد مومن شد. خيلی از اينها مثل سلمان مومن بودند و قبلا بر دين حضرت مسيح بودند و سپس به دين پيامبر آمدند.

پيامبر آمد اسلام را در ميان همين کفار اعلان کرد، مگر غير از اين است؟ همين مشرک، همين کافر، پس معلوم است اين ربطش قطع نشده. مولانا می‏گويد من نکردم جهل من کرد، جهل من شرک بود، جهل من کفر بود، جهل من بين من و بين خدا فاصله انداخته بود، من خودم فاصله نداشتم. رسول خدا می‏آيد اين جهل را کنار می‏زند آن حقيقت توحيد و فطرت اين را برمی‏گرداند در همان راه و مسيری که بايد در آن مسير قرار بگيرد.

پس معلوم می‏شود هويت هويت الهی است، هويت هويت توحيد است، هويت هر شخصی، حالا آنها که کافر بودند، حالا شما برسيد به اين مسلمان‏ها، اينهايی که مسلمان هستند، منتهی خب حالا بعضی از رفتارشان، بعضی از اعمالشان فرض بکنيد که تفاوت دارد، ما می‏توانيم بگوييم اينها آدم‏های بدی هستند؟ می‏توانيم بگوييم اينها همه جهنمی هستند؟ می‏توانيم بگوييم اينها همه …؟ نه، حالا زندگی، مسير، عادات، رسوم، چيزهای مختلف آنها خب يک مقداری حالا تفاوت دارد.

______________________________

(1) 1- لباسها و نيز ادوات جنگی مقتول، از قبيل شمشير، زره، کلاه خود و مانند آن که کاربرد نظامی دارند، جزو سَلَب به شمار می‏روند. همچنين بنابر تصريح برخی از فقها، اشيای زينتی، مانند دست بند، گردنبند و انگشتر و نيز انبان، قمقمه و کوله پشتی و مانند آنها که برای حمل و نگهداری زاد و توشه استفاده می‏شوند، سلب به حساب می‏آيند؛ اما اشيای جدای از مقتول، همچون برده و چارپايی که برای حمل اثاث خود آورده و نيز سلاحی که در دست او نيست، جزو سلب نمی‏باشد؛ بلکه غنيمت محسوب می‏شود.

 

ديدگاه اهل معرفت نسبت به افراد اين است، نسبت به آن حقايق منطوی در نفوس افراد همين است، همين ديدگاهی است که پيغمبر می‏آيد و می‏فرمايد اللهم … دعا می‏کند، به خدا عرضه می‏دارد، در ميان آن نمی‏گويد خدايا من را بر اينها غلبه بده! اينها را از بين ببرم! بکشم! نيست و نابود کنم و بزنم! همه اينها را چه کنم! نه، می‏گويد خدايا حالا که اينها آمدند به جنگ با توحيد، اينهايی که آمدند برای مقابله با توحيد، خدايا اينها را هدايت کن، تقدير و مشيت خودت را بر هدايت اينها قرار بده، نه برای از بين رفتن و دمار و محو و هلاکت اينها، خب البته آن مقدار که حالا خودشان نسبت به جنگ می‏آيند اقدام می کنند [آن ديگر برعهده خودشان است.]

لذا اميرالمومنين در جنگ جمل و ساير جنگها، حتی در جنگ صفين وقتی کسی زخمی هست می فرمايند زخمی‏ها را کاری نداشته باشيد، وقتی که اينها فرار می‏کنند می فرمايند چه کارشان داريد؟ يعنی همه ديدگاه ديدگاه توحيدی است، ديدگاه ديدگاه وحدت است، می‏خواهد هدايت کند، نمی‏خواهد از بين ببرد، نمی‏خواهد مردم صفين را همه از دم تيغ بگذراند. [گاهی‏] چاره نيست، چون آنها می‏آيند و نسبت به اين مسئله اقدام می‏کنند خب [حضرت هم‏] انجام می‏دهند. ولی حقيقت و باطن اميرالمومنين اين است که آنها هدايت پيدا بکنند، آنها به راه بيايند و اين جهل که مانع از گرايش به ولايت و به توحيد است و در فضای شرک و بهيميت و انانيت و توهمات و اعتبارات و تخيلات معاويه گرفتار شده اند آن فضا بشکند و به فضايی که اميرالمومنين برای آنها آماده و مهيا می سازد به آن فضا وارد شوند.

لذا حضرت می‏فرمايد به آنهايی که فرار کردند در جنگ جمل (و آمدند در بصره، همان زبير و عايشه و اينها که اين جنگ را راه انداخته بودند) کاری به آنها نداشته باشيد، آنها آمدند به جنگ ما الان هم فرار کردند، خب ولشان کنيد، چه کارشان داريد؟ چرا وارد منازلشان بشويد؟ چرا در را بشکنيد برويد داخل و آنها را دربياوريد؟ و [اسير] کنيد؟ چرا؟ چرا وقتی يکی را می‏بينيد که پريروز در جنگ شرکت کرده و الان دارد در خيابان راه می‏رود بگيريمش؟ آقا رفته که رفته ديگر تمام شد ديگر، به اينها چکار داريد؟

آن ديروز در جنگ جمل شرکت کرده، من ديدم الان در اينجا می‏رود اين را بگيريم بيندازيم در زندان يا مثلا اعدامش کنيم چون مثلا …، اميرالمومنين می‏گويد آمد در جنگ و الان ديگر تمام شد و جان سالم به در برد کاريش نداشته باشيد، بگذاريد راه خودش را برود، الان که کاری با شما ندارد.

حضرت يونس بر همين اساس مورد تربيت و مورد خطاب پروردگار قرار می‏گيرد و آن جريان پيش می‏آيد، اين جريانی که برای حضرت يونس پيش می‏آيد- البته خب اين بخش از صحبت را من برای بعد می‏گذارم، که اين آثاری به خود انسان برمی‏گردد- اين مسئله که من نکردم جهل من کرد آن مگير در اين قضيه، حضرت‏

يونس هنوز به آن نقطه تکامل روحی و نفسی و پختگی و سعه وجودی نرسيده بود، حضرت يونس تصورش بر اين بود که هويت او دارد به مقابله برمی‏خيزد، نه اينکه آن جنبه [ظاهری و جهل‏] و آن مسائلی که پيش آمد و جريان رفتن در شکم ماهی و نمی‏دانم در ظلمات و … فَنادی‏ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَک إِنِّي کنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‏ الأنبياء، 87 اين جريان برای اين بود که اين مصرع دوم فرمايش مولانا در آنجا به تکامل رسيد، که بابا اينها همه بنده‏های خدا هستند حالا اينها جاهل هستند و آمدند مخالفت کردند تو تحمل کن.

امام صادق می‏فرمايد آنچه که در حلم بايد سالک انجام بدهد، خب حضرت يونس بايد تحمل می‏کرد، حلمش نسبت به اين قضيه، و در اين جريان اين قضيه روشن شد، حقيقت ربطيه همه افراد با پروردگار برای حضرت يونس روشن شد و آن جنبه جهلی که مانع است از اينکه بنده ارتباط مستقيم با خدا داشته باشد و به دور از مسائل ظاهری و دنيوی و انانيت ها و آنچه که موجب توغل انسان در عالم کثرات هست، انسان بدون اينها ارتباط پيدا بکند، اين مسئله برای حضرت يونس روشن می‏شود. وقتی روشن می‏شود می‏گويند ها حالا وقتش است که بيايی به سوی افراد و آن قوم و ببينی که اينجا چه خبر است. وارد که می‏شود می‏بيند عجب همه دارند زندگی می‏کنند. فکر می کرده عذاب می‏آيد و همه را ديگر از بين می‏برد و ديگر کسی نيست ولی وقتی می‏آيد می‏بيند همه هستند، تازه می‏آيند به استقبال ايشان: به به، حضرت يونس را خلاصه بغلش می‏کنند و … حضرت می گويد جريان چيه؟ می‏گويد همه اينها مومن شدند. آن جهل من رفت کنار در اين فاصله، داستانش را خب می‏دانيد ديگر، آن عالم آمد و همه اينها را [متنبه‏] کرد، که داستانش مفصل است و مضمون روايت هم هست و همه اينها توبه کردند و … برای اينها آن پرده جهل کنار رفت و آن حقيقت ربطيه آنها ظهور پيدا کرد و به همان خدای يونس و دستورات حضرت يونس اينها گرويدند. خب خدا هم که با کسی دشمنی ندارد: نه تو تا ديروز نمی‏دانم چه می‏کردی حالا که اينطور شد مومن شدی و …؟ خدا که کينه ندارد، خدا دنبال اين هست که يک شخص پيدا شود … حالا که آمده دارد می‏گويد خدايا من غلط کردم، توبه کردم …، بيخود کردی! توبه‏ات را هم نه قبول می‏کنيم! نه …

در جريان فرعون هم که‏ آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ … يونس، 91 الان که تو داری ديگر [جزع و فزع می‏کنی و تو را برنمی گردانيم‏] اين نه به خاطر اين است که [نمی شود] برگردد بلکه به خاطر اين است که اگر او برمی‏گشت دوباره همان فرعون بود، لذا خدا همين پاسخ را می‏دهد، و گر نه اگر فرعون در همان آن، در همان آنی که در گرداب نيل مبتلا شده واقعا و حقيقتا، واقعا اگر توبه می‏کرد همانجا خدا نجاتش می‏داد. اگر از روی صدق و واقع بود همانجا خدا نجاتش می‏داد. فرعون با بقيه که فرق نمی‏کند، آن يک بنده خدا است اسم خودش را فرعون گذاشته، حالا بقيه اسم خودشان را زيد و عمر و تقی و نقی گذاشته اند، همه يکی هستند.

آن تا ديروز کلاه می‏گذاشت سرش و نمی‏دانم تاجش طلا بود و روی تخت می‏نشست، الان ديگر وسط نيل تاجی در کار نيست، ديگر تخت و عرش و نمی‏دانم بيا و برو و خدمتکاری نيست. خودش است و خودش، خودش است و خدای خودش، خودش است و اين دريا و اين رود نيل، آنجا ديگر تمام آنها همه رفت، بگيريد و ببنديد و …، اينها همه برای ما عبرت است، تمام اينها برای ما يک به يک عبرت است و برای همه ما هم پيش می‏آيد، برای همه ما اين مسئله پيش خواهد آمد که اين واقعيت نياز و واقعيت احتياج و واقعيات فقر را به جان لمس خواهيم کرد، لمس خواهيم کرد، حالا آن يک جور در دريا آن يک جور در مرض، آن يک جور در گرفتاری، هر کسی به يک نحو و به يک کيفيتی.

و لذا انسان بايد اين مسائل را اصلا هميشه در ذهنش بياورد، هی بياورد، هی ببرد، هی اين مسائل را، اين مسائل پيغمبران، آن يک مصداقش بود، همين قضيه برای ما هم هست. من الان دارم در اينجا صحبت می‏کنم نسبت به صحبت‏هايی هم که می‏کنم باور دارم، حالا به خيال خودمان باور دارم، دوستان و رفقايی هم که در اينجا تشريف دارند اين مطالب را می‏شنوند، افرادی هم که در اينجا نيستند در خارج از اينجا امشب دارند می‏شنوند و می‏بينند و بعدا هم می‏بينند، خب من چه توقعی دارم؟ توقع دارم اين باور من را ديگران هم بپذيرند ديگر، وگرنه خب مجبور نيستم که بلند شوم بيايم اينجا و بنشينيم و صحبت کنيم، حرفهای ديگر می‏زنيم، خب حالا اگر ديدم فرض بکنيد که از اينجايی که رفتم مثلا يک عده‏ای حالا نه در اينجا در جاهای ديگر گفتند بابا اين حرفها چی بود اين آقا می‏زد؟ توهمات خودش است، خيالات خودش است، مسائل خودش است، يک چيزهايی سرهم کرد و وقت ما را هم گرفت …، چه عکس العملی در دل من و در نفس من نسبت به اين مسئله پيدا می‏شود؟

اگر اينها را از خودم ببينم بايد برآشوبم که ای فلان شده مگر مجبور بودی بلند شوی بيايی گوش کنی؟ خب در خانه ات می‏نشستی و …، من و باش که بايد بيايم اينجا نيم ساعت، يک ساعت، چهل دقيقه چکار بکنم و فلان بکنم و از اول حرف نمی‏زديم …، نمی‏دانم ديگر چيزهايی که در آن جلسه قبلی گفتيم، نفس هی شروع می‏کند کار کردن و خلق کردن ديگر، هی درست می‏کند، نفس کارخانه است ديگر، کارخانه، همچنين خروجی دارد که تهش درنمی‏آيد، هيچی بابا کارخانه ماشين‏سازی هم باشد وقتی آهن و اينها تمام شود می‏ايستد، ماشالله اين نفس اصلا موادش تمام نمی‏شود. يعنی اگر شما دو ساعت اين نفس را به کار بگيريد خروجی دارد، دو ساعت بشود پنج ساعت باز هم دارد، می‏خواهيد امتحان کنيد! نه نکنيد هيچ وقت سراغ اين امتحان‏ها نرويد، تا صبح بنشينيد برايتان خروجی می‏زند و به جاهای خطرناک می‏رسد، حالا نمی‏ايستد که: اين کار را بکنم، آن کار را بکنم، اين بلا را دربياورم، اين را بگويم، اين پيغام را بدهم، آن تلفن را بزنم، از شب تا صبح و از صبح تا فردا شب دارد باز همينطور … اين موادش هيچ وقت تمامی ندارد، هر کارخانه‏ای باشد تمام می‏شود، اما اين نه ماشالله خدا يک همچنين قدرتی قرار داده ديگر، همش کار می‏کند. بابا پس کی می‏ايستی؟

کی اين فکرت آرام می‏گيرد؟ کی نفست آرام می‏گيرد؟ کی يک دقيقه می‏ايستی با خدای خودت حرف بزنی؟ با خدای خودت صحبت بکنی؟

حضرت يونس آمد در آنجا ديد عجب اين اصلا دستگاه عوض شده همه چيز تغيير پيدا کرده، آنجا ديد ها پس قضيه به من نبوده، حالا اگر مسئله از ناحيه ديگری باشد من خودم را يک وسيله و آلت و واسطه برای اين مطالب ببينم: خيلی خب مشکلی پيش نيامده، حرفم قبول شد شد، اگر قبول شود خب خوشحال می‏شوم، چرا خوشحال می‏شوم؟ چون می‏بينم از طرف او بوده، ديگر اين خوشحالی به من برنمی‏گردد، اين خوشحالی خوب است، خيلی هم خوب است. پيغمبر وقتی يک نفر را هدايت می‏کرد خوشحال نمی‏شد و ناراحت می‏شد؟ يا عَلِی لَان يهدی اللهُ عَلی يدَيک رَجُلًا خَيرٌ لَک مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ‏ «1» اگر خدا يک نفر را به دستت هدايت کند از اين که تمام دنيا را به تو بدهند بهتر است، چرا؟ چون همه دنيا را بايد بگذاری تنها بروی با يک کفن بروی، حالا اين يک وجه پايين است بالاتر از آن اين است که يک نفر را به خدا وصل کردی دنيا چيه؟ طلا چيه؟ اينها که جان ندارند، روح ندارند، نفس ندارند، اين را زنده کردی، اين نفس را حيات بخشيدی، اين را به توحيد رساندی، اين را به تجرد رساندی.

لذا پيغمبر وقتی که خوشحال می‏شد از ته دل خوشحال می‏شد، … بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏ التوبة، 128 معنايش همين است. اين خوشحالی هم به او برمی‏گردد چون به او رفته است انسان خوشحال می‏شود، چون به او اتصال پيدا کرده، چون اين مطالبی که از او آمده اين را تغيير داده و عوض کرده، نفسش را دگرگون کرده، اين ابتهاج پيدا می‏کند، اگر هم نه، تغيير پيدا نکرده طوريش نيست، واسطه‏ای بوده آمده تکليفش را انجام داده رفته، تمام شد و رفت، و حتی اين طرف قضيه از نقطه نظر نفسی تاثير بيشتری دارد تا آن شقّ اول که حالا اين را بعدا توضيح می‏دهم.

خب اين در صورتی است که ما مطلب را از خود نبينيم، و همينطور هر کاری که هر کسی می‏کند، هر قدمی که هر کسی برمی‏دارد، يکی سخن می‏گويد، يکی فرض بکنيد که در فلان مسئله اقدام می‏کند، يکی نسبت به مسائل مالی اقدام می‏کند، يکی نسبت به مسائل ديگر قدمی برمی‏دارد، در تمام اينها آن مقصد، آن نيت، آن هدف، آن قبله‏نما بايد به آن سمت بزند، به آن سمت بايد توجه پيدا بکند. اين باعث می‏شود که انسان عبور کند و پل‏ها را رد کند. پزشکی که دارد نسخه می‏دهد و نسخه او باعث شفا می‏شود نبايد اين را از خودش ببيند، من نسخه دادم … خدا شفا داد، چرا؟ چون يک نسخه ديگر می‏دهد شفا پيدا نمی‏شود، اگر شفا پيدا می‏کرد خب بسم الله. آن شخصی که دارد يک کاری انجام می‏دهد کار خير را بايد از او ببيند، بالاتر از اين اين است که همين عمل خودش را هم از او ببيند. نفس همين عمل از اوست، اگر اينطور باشد خب ديگر همه چيز بر وفق مراد و بر وفق مقصود خواهد شد.

______________________________

(1) 1- بحارالانوار جلد 21 صفحه 361 و ميزان الحکمه جلد 10 صفحه 324، قالَ اميرالمؤمنين عليه السلام: بَعَثنی رسول الله صلی الله عليه و آله: الَی اليَمَن وَ قالَ لی: يا عَلِی لا تُقاتِلَنَّ احَداً حَتّی تَدعوُه، وَ ايمُ اللهِ لَان يهدی اللهُ عَلی يدَيک رَجُلًا خَيرٌ لَک مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ وَ غَرَبَت وَ لَک وِلاءُه يا عَلِی‏

 

لذا هميشه بزرگان به اين سمت اين مطلب را در صحبت‏های خودشان در مسائلی که داشتند همه به اين سمت مطالب را سوق می‏دادند، می‏خواستند از اين کاری که شاگردانشان انجام می‏دهند از اين زحمت‏هايی که انجام می‏دهند آن نتيجه را ببرند و در آن کاری که دارد انجام می‏دهد و در آن قدمی که دارد برمی‏دارد در آن قدم متوقف نماند. متوقف در چه صورتی است؟ در صورتی که بگويد: آقا من کردم، من اين را انجام دادم، الحمدلله اين کاری که انجام داديم خوب بود، استقبال مردم خوب بود، فرض کنيد که اين نوشته مورد توجه مردم قرار گرفت، حرفی که زديم الحمدلله … اين متوقف شده است. عمل عمل خوب است ولی تو متوقف شدی، تو بايد رد می‏شدی، تو بايد از اين عبور می‏کردی ولی در اينجا متوقف شدی.

اينجاست که ما وقتی که به کلمات اولياء الهی وقتی که نگاه می‏کنيم و می‏بينيم که هيچ از خودشان نداشتند. من در جلساتی که با مرحوم آقای حداد رضوان الله عليه بودم در تمام صحبت‏هايشان واقعا مطالبی که ايشان می‏فرمودند هر کدامش الان من می‏نشينم و آن مطالب را مرور می‏کنم و رويش کار می‏کنم واقعا حرفهايی که می‏زدند مطالبی بود که هر چه می‏بايستی راجع به آن فکر کنيم می‏بينيم کم کرديم، ولی آنچه که کاملا مشخص بود و کاملا از وَجَنات اين بزرگ پيدا بود اين بود که به اندازه سر سوزنی به خود نمی‏ديد. يعنی وقتی که ما می‏ديديم ايشان دارد يک همچنين حرفی می‏زند بلا بنسبة، نعوذ بالله انگار فقط يک ربات است که دارد حرف می‏زند، ربات از خودش چيزی ندارد، از خودش استقلال ندارد. حالا اين تشبيه خب خيلی تشبيه مناسبی نيست ولی از باب اينکه مطلب [روشن بشود.] وقتی که يک ربات يک حرفی می‏زند و شما می‏پذيريدف او خوشحال می‏شود؟ می‏خندد؟ نه او حرفش را می‏زند و بعد مثل چوب و ديوار می‏ماند. وقتی ايشان صحبت می‏کرد ما اصلا و ابدا در سيمای ايشان، در چهره ايشان اين را نمی‏ديديم که من دارم اين را می‏گويم نگاه کن ببين چه مطلبی، ابدا حرفی که می‏زد با نزدنش يکی بود. سخنی که می‏گفت در بالاترين …

خيلی از موارد پيدا می‏شد وقتی که ما مطلبی از ايشان می‏ديديم من ديدم دارد وقت می‏گذرد اين را در حافظه‏ام نگه می‏داشتم تا بعد بروم رويش فکر کنم ببينم چيه، يعنی آن موقع متوجه نمی‏شدم ولی می‏ديدم اگر بخواهم رويش فکر کنم مطلب بعدی را که می‏گويند رد می‏شود، اين را نگه می‏داشتم و فردا می‏رفتم روی آن فکر می‏کردم. با مرحوم آقا مثلا در ميان می‏گذاشتم يا خودشان برای ما توضيح می‏دادند و در همان سعه خودمان به اصطلاح مطلب را [باز] می‏کردند. يعنی آن موقع ما نمی‏فهميديم، اينقدر مطلب مطلب بالايی بود. اما تمام اينها را که نگاه می‏کرديم انگار يک کتابی را باز کرده و دارد از روی کتاب می‏خواند و بعد هم کتاب را می‏بندد. هيچ، ابدا به خود بگيرد. من اين را دارم می‏گويم من اين را الان دارم بيان می‏کنم و مرحوم آقا هم بعدا برای ما توضيح می‏دادند خودشان مسائل را برای ما توضيح می‏دادند، همين مطالب را ما نسبت به مرحوم آقا می‏ديديم، اصلا و ابدا … منتهی خب مرحوم آقا با يک جنبه‏های جامع‏تر و عرفی‏تر که مورد توجه مخاطب قرار بگيرد بالاخره ايشان عالم بودند، خب اين علميّت ايشان هم خودش مزيد بر علت بود که بتوانند جوانب و مسائل ديگر را بيشتر مورد توجه قرار بدهند. اما حقيقت مطلب همين بود.

گاهی اوقات موجب اعجاب من بود می گفتم آقا جان اين مطالبی که شما می‏گوييد تا حالا نگفته اند، ايشان می‏خنديدند و می‏گفتند هر چه هست از آنجاست، ما چه هستيم؟ و راست می‏گفتند، ما راست می‏ديديم، ما ايشان را صادق می‏ديديم و حق می‏ديديم. ولی ما اينطور نيستيم، الان يک مطلبی را بگوييم ادا درمی‏آوريم، می‏گوييم آقا ما چه هستيم و که هستيم، ولی به ما بگويند بله صحيح می‏فرماييد، چی چی گفتی؟! حالا من يک چيزی گفتم تو داری اينطوری پشتش را … مگر من هر چی می‏گويم تو هم بايد بگويی؟ اگر راست می‏گويی برو جای ديگر ببين … اين حرفها چيه ميزنی … اينها همه در دل ماست، اينها بايد از بين برود، همه اين زنگارها همه بايد صاف شود، آن خلل و فرجی که نمی‏گذارد آن ماهيت ربطيه انسان صفای صددرصد و خلوص خالص را پيدا بکند و کاملا اين جهات تکثر و اعتبارات و نفسانيات و اينها بايد يک به يک برود.

انسان از خدا بخواهد خدا خودش درست می‏کند، خدا همه چيز را درست بکند، واقعا از خدا بخواهيد، شوخی نکنيم. گاهی اوقات برای انسان ممکن است حالی پيدا شود که خدا می‏گويد بسم الله الان می‏خواهم درست بکنم، آن وقت ما نمی‏گذاريم! ما می‏گوييم نه! ما می‏خواهيم همين جا بمانيم، پيدا می‏شود برای انسان يک همچنين مسائلی پيدا می‏شود. خدا می‏گويد، خب من می‏خواهم عبورت بدهم، اما چون به اين عالم و به اين بوادی و در اين فضا خو گرفته ای و نفس ما لذت کاذب حضور در اين فضاها را چشيده، اين لذت کاذب را نمی‏خواهيم از دست بدهيم. استاد می‏آيد آدم را عبور بدهد، ما می‏گوييم نمی‏خواهيم عبور کنيم می‏خواهيم همين جا بمانيم! ای بابا! تو که خودت آمدی، تو که خودت می‏گويی آقا چه دستوری داريد؟ خودت می‏گويی آقا چه مطلبی داری؟ وقتی که به اينجا می‏رسد همين که می‏خواهی رد شوی نه يک جوری مثلا از آن فرار کنی، چی شد؟ اين برای چيست؟ برای اينکه آن لذتی که در اين فضا آن لذت نفسانی و آن تعلق و آن گرهی که نفس ما در اين فضای توهمات و فضای تخيلات پيدا کرده، آن گره برای ما يک لذت کاذب آورده يک اشتهای کاذبی به وجود آورده، اين اشتهای کاذب را سخت است از دست بدهيم، در عين اينکه می‏دانيم- خب البته دانستن نيز مراتب دارد- که عبور از اين مسئله برای ما يک برکاتی خواهد داشت اما در عين حال می‏ايستيم، اينجا ديگر بايد به خدا پناه ببريم و از خدا بخواهيم که خودش کمک کند و ما را از اين موقعيت و از اين فضای نفس و انانيتی که ما را مانع شده است از اين که به آن حقيقت توحيد راه پيدا کنيم خودش ما را عبور بدهد انشالله.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

 

لینک کوتاه مطلب : http://montakhabweb.ir/?p=21745

همچنین ببینید

جلسه 228 شرح حدیث عنوان بصری

جلسه 228 شرح حدیث عنوان بصری